تبليغاتX
به نام آنكه غم را سهم دل كرد

به نام آنكه غم را سهم دل كرد

به قلبم نتونستم یاد بدم که نشکنه ولی یادش دادم که وقتی شکست با لبه تیزش دست اونی رو که شکسته رو نبره

توجه:

به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای

دلتنگی ها نیاز مندیم...!

 

پ.ن:تولدم مبارک...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 14:51 توسط alone |


خیلی صریح و بی مقدّمه اومدم بگم

یک سالگی وبلاگم مبارک...(!!)

از دوستان و همراهان گل هم ممنون...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 15:9 توسط alone |


با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت

نیازی مبرم و عمیق دارم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/12/13ساعت 0:10 توسط alone |


 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

 

 

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

 

تا بدانی نبودنت ازارم میدهد...

 

لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان...

 

که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد

 

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار...

 

لمس کن لحظه هایم را...

 

تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم.

 

لمس کن این با تو نبودن ها را

 

لمس کن...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 0:5 توسط alone |


برای شادی  روح دلهای مرده -من جمله

دل من-الفاتحه مع الصلوات!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 22:19 توسط alone |


آخر پاییز که می شود همه جا حرف از شمردن جوجه

هاست..اما تو امشب بشمار تمام دل هایی که شاد

کردی و دل هایی که شکستی..بشمار تمام خنده هایی

که بر لب نشاندی...بشمار تمام اشک هایی که از سر

 شوق یا غم ریختی...فصل زردی بود...تو چقدر سبز

بودی؟!بشمار تمام این ها را!شمردن جوجه ها باشد

برای بعد...

..............................................................

پ.ن:دلم آغوش بی دغدغه می خواهد...

یلدای همگی خوش....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 17:40 توسط alone |


این كه حسین (ع) فریاد می‌زند:آیا كسی هست كه

 مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟»

 مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و

 انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری

 است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/28ساعت 14:40 توسط alone |


ایستاده ام اینجا،

زیر بارانِ نگاهی مهربان

 و آرزو می کنم آرامش ات را...

                                      و هی چنگ میزنم به دلم

                                                                           تا....

 

پ.ن: خسته ام از جای خالی اخر این جمله ها...چه کنم وقتی چاره جز سکوت نیست.... درد می کند ناگفته هایم عجیب...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 20:46 توسط alone |


در خوابهای کودکی

 

آن دو ستاره ی کوچک را

 

که آنچنان بهم نزدیک می نمودند

 

که گویی رازی را باهم به زمزمه می کنند

 

با دست های کوچک بازیگوش

 

بهم نشان می دادیم

 

وبا غرور می گفتیم :

 

 " آن هم ستاره های من و تو "

 

وهیچ فکر نمی کردیم

 

که آن ستاره های کوچک

 

شاید هزاران سال نوری

 

از هم دورند

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 17:58 توسط alone |


 

سالها قصه ي شمع و پروانه را بارها گوش ميدادم

اما هيچ وقت نميدانستم چرا پروانه با اينكه

ميداند شمع در فكر سوزاندن بال هاي اوست

باز هم ديوانه وار به دورش ميچرخد يا چرا شمع با

اينكه عشق پروانه را ميبيند باز هم به فكر سوزاندن بال هاي پروانه است؟؟؟

 

دروغ نميگويم هنوز هم نميدانم ولي حس پروانه را درك ميكنم

آخر خودم پروانه اي شدم و تو

هر لحظه شعله كشيدي تا مرا بسوزاني

 مني را كه عمري در آتش عشقت سوختم ولي دم نزدم

مني را كه ازآب شدنت گريستم

وبا نفس هايم شعله هاي پر شراره ات را فوت كردم تا اب شدنت

را نبينم اما تو پنداشتي من از ترس سوختن بال هايم تو را خاموش كردم

 پس دوباره خود را براي سوزاندن من شعله ور ساختي!!!

 

من در فكر آب شدن تو بودم و اشك ميريختم

كه اگر اينگونه خودت را براي سوزاندن من شعله

ور كني طولي نميكشد كه خود را براي ويران كردن من نابود سازي

 ولي تو اشك هاي مرا به خاطر ترس از سوختن ميدانستی

 تو هيچ وقت مرا نفهميدي بيا بال هاي من در اختيار تو بال هايم

را بسوزان من بدون بال باز هم با عشقت زندگي ميكنم

ولي شمع من روشني شبهاي خاموشم

مواظب خودت باش كه آب نشوي

 بدون بال ميتوان زيست ولي بدون تو نه !..........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت 16:51 توسط alone |


 

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند اما نبودن

قلبم را کسانی شکستند که قصد شکستن قلبشان را نداشتم

وسیله ی کسانی قرار گرفتم که هیچ وقت وسیله شان قرار ندادم

و...........

و...من به کسی عشق ورزیدم که تنفر را به من هدیه داد.....

و تو چه میدانی عشق چیست

ولی من میگویم

...عشق سکوتیست در برابر همه ی اینها

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/29ساعت 23:35 توسط alone |


همچنان منتظرم

دم دروازه ی شهر

زیر باران شدید

تا که شاید برسد یار سفر کرده ی من

مثل ایام قدیم در کنارم بنشیند آرام

و نگاهش همه معنای حقیقت باشد

خیره بر صورت او ساعتی می نگرم

و اگر شرم مجالم بدهد بوسه ای نیز از او می گیرم

شکر بسیار که نگاهش مثل آن روز نخست عاشق و مست ز الطاف خداست

و کلامش همه آهنگ حیات

سایه ی ابر نتواند که میان من و او پهن شود

بین ما هرچه که باشد نور است

روشناییست

و امیدیست به فردای دگر

که در آن هجران نیست

و میان من و او

انتظار

واژه ی بی معناییست...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 16:13 توسط alone |


تمام زندگی ام را دلتنگی پر کرده است..دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها و

رنج های عالم را در رگهایم جاری کرد..دردهایی که کابوس شبها  و حقیقت روزهایم شد.دوری از تو

حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند..دلتنگی

برای کسی که فرصت کمی برای خواستن و دوست داشتنش داشتم.دلتنگی از مرزهای که به دورم

کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم.در آن سوی مرزها

 دوست داشتن گناه است حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا

بسوزانند.رنجی آن چنان زندگی مرا پر کرده است.آن چنان دست های مرا از پشت بسته است،آن چنان

قدم های مرا زنجیر کرده است که نفس هایم نیز از میان زنجیرها به درد عبور می کنند..دوست داشتن

تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه ی عمر باید آن را بپردازم..و من این تاوان سنگین را با

جان و دل پذیرا شدم.همه عمر داغ عشقت بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند.

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم..آنقدر دلتنگ دوری ات هستم..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم..آنقدر دل آزرده ی عشق تو هستم که هستی ام را خوره ی بی کسی

و تنهایی می جود.به او نگاه می کنم.به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد.به اوکه

لبهایش از اندوه من می لرزد.به او که دستهای نیرومندش عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من

 گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند..به او که چشم هایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را

ستاره باران می کرد..به او که باورش کردم و دل به او باختم..به او که دلم می خواهد در آغوشش

چشم هایم را برهم بگذارم و هرگز،هرگز به روی دنیا بازشان نکنم.به او که تکه ای از قلب مرا با خود برد..

به او که مرزهای سرنوشت سالها پیش دوری اش از من را رقم زده است.سراسر زندگی ام را اندوهی

پر کرده است که روزها و ماه ها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و می دانم زمان،شاید

زمان داغ مرا بهبود ببخشد.ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش

چگونه عمق وجودم را لرزاند،لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفس هایش

برگهای خزان را به باران عاشقانه ی بهار سپرد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 20:48 توسط alone |


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را

با اشك ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو كه چرا رفتء ننگ بود

عشق من و نياز تو وسوز و ساز ما

از پرده ي خموشي و ظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش جنگ و زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير

ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/02ساعت 14:52 توسط alone |


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی

قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و

درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک

 می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند

فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران

قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب

بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت 13:18 توسط alone |


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 12:18 توسط alone |


چه خبر از دل تو؟...

نفسش مثل نفس های دل کوچک من می گیرد؟

یا به یک خنده چشمان پر از ناز کسی میمیرد؟

چه خبر از دل تو؟...دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من می میرد؟

مثل رویای رسیدن به خدا...

همه شب تا به افق...دل من نیز به تمنای تو پر می گیرد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 12:12 توسط alone |


 مردم مرا در قبری تاریک نگذارید

مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،

  تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم

  و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ...

  عريانم نسازيد

  من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

  اشک هايتان ارزانيتان

  و ناله های بيهوده تان ...

  خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند

  من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم

  خروارها خاک سرد برای من

  بسترتان هميشه گرم ...

  می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد

  تا روزی اندام شما را در آغوش گيرم

  روزی که دير نخواهد بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 12:8 توسط alone |


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم

دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که......''شجاعت یعنی

چه؟''


محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :


''شجاعت یعنی این''


و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود!!!


اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و

بدون ...استثنا


به ورقه سفید او نمره 20 دادند فكر میكنید اون دانش آموز چه كسی می

تونست باشه؟


این شخص کسی جز دکتر علی شریعتی نبود......!!!!!

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

کلاس پنجم که بودم ۱پسر درشت هیکل ته کلاس می نشست که واسه

 من مظهر تمام چیزای چندش اور عالم بود اونم به ۳ دلیل :

 

اول اینکه کچل بود

 

دوم اینکه سیگاری بود

 

و سوم که از همه تهوع اورتر بود اینکه تو اون سن و سال زن داشت

 

سالها گذشت و من دیگه اونو ندیدم تا اینکه ۱روز که با همسرم از خیابون

 

 میگذشتیم اون پسر درشت هیکل ته کلاس رو دیدم در حالیکه خودم

 

سیگاری بودم،زن داشتم و کچل شده بودم

                                                                                              دکترشریعتی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/16ساعت 23:57 توسط alone |


+ نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 16:23 توسط alone |


خداوندا!
اگر روزی بشر گردی..زحال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن...از این بدعت
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشواراست
چه زجری می کشد هرکس که انسان است و از احساس سرشار است...


HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

فروردین 1391

اسفند 1390

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390


Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

*بهونه2*
*ايران سبز*
*عشق بازي*
*كبوتر عاشق*
*لحظه هاي ناب*
*تنها ارزوي قلبم*
*اصفهان فان*
*جدايي قشنگ دلنشينه*
*پسري از جنس زمستون*
*هفت سال با احساساتم بازي شد*
*تازه دامادي در سوگ تازه عروسش*
*سراب رد پای تو*
*مرضیه*
**از خاک تا افلاک**
قالب های فوق جدید بلاگفا




Design by : Bahar 20


كد ماوس

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ